
داشتم تو پياده رو ميرفتم که يهو يه موتوري توي عابر پياده با سرعت از بغلم رد شد و نزديک بود بزنه به من!
داد زدم اينجا پياده روئه ها!!!
جواب داد اينجا ايرانه ها!!!
حرفش منطقي بود ، کاملا قانع شدم!!!
داشتم تو اتوبان ميرفتم ديدم يه بچه اي رو موتور خوابش برده بود و داشت مي افتاد باباش هم اصلا حواسش نبود رفتم کنارش هر چقدر بوق ميزدم نمي فهميد آخرش رفتم جلوش و سرعتمو کم کردم تا ايستاد بهش گفتم پس چرا حواست به بچه ات نيس يه دفعه دو دستي زد تو سرشو گفت : اصغر پس ننه ت کوووووووو؟؟ 
برچسب:
نویسنده: علی