خرید بک لینک
ویژه میلاد

جوک های باحال ، طنز نوشته های خنده دار جدید

اس ام اس خنده دار ، طنز نوشته

یکی از شیرین ترین لحظه های دوران مدرسه این بود که:
ناظم یا معلم پرورشی سر زنگ ریاضی میومد در کلاس
میگفت بچه های گروه سرود میتونن برن!
یادش گرامی باد :oops:

*****jok47.ir*****


بعضیارو هم انگار توی بچگی سه بار انداختن بالا ، دو بار گرفتن ؛
از بس که مشکل مغزی دارن !

*****jok47.ir*****


بعضی دخترا اصلا” گریه نمیکنن حتی اگه شکست عشقی بخورن
نه اینکه سنگ باشن نه ،
ریمل گروونه ! :D

http://s1.picofile.com/file/7659552896/gtcjojejakrxmjrll26.gif


جدید

*****jok47.ir*****.
یه روزم دوستای مامانم با دختراشون اومده بودند خونمون
همه داشتند پرتقال پوست میکندند که من از بیرون وارد شدم !
برخلاف انتظارات شما هیشکی دستشو نبرید !

*****jok47.ir*****


پشتِ سرِ هر انسانِ موفق یه عالمه حرف هست،
مثلِ : مرتیکه دزد ! :|

*****jok47.ir*****

.
تا حالا دقت کردی ؟
پیدا کردن یک آدم وفادار،
از پیدا کردن یک مارمولک پرنده ی سخن گوی سرخابی تو اقیانوس آرام سخت تره !
.

*****jok47.ir***** .
مریض :
خانم دکتر دارم از درد میمیرم منو بکش راحت بشم
دکتر :
من خودم کارم رو خوب بلدم نیاز به تذکر شما نیست


*****jok47.ir***** .
رفیق داداشم رفته بود مصاحبه برای استخدام:
+ امسال سال چیه؟
- نهنگ
+ پاشو برو به بعدی بگو بیاد تو
رفیق داداشم :|

*****jok47.ir*****


از تفریحات من تو دوران بچگی این بود که اب بریزم رو بخاری
صدای ” تـسس ” بده خرکیف بشم !
اون موقه آیپد نبود که بازی کنیم ، با این چیزا سرگرم میشدیم ! :)

شعرطنز

شدم با چت اسیر و مبتلایش


شبا پیغام می دادم برایش


به من می گفت هیجده ساله هستم

تو اسمت را بگو من هاله هستم


بگفتم اسم من هم هست فرهاد

زدست عاشقی صد داد و بیداد


بگفت هاله زموهای کمندش

کمان ابرو و قد بلندش


بگفت چشمان من خیلی فریباست

زصورت هم نگو البته زیباست


ندیده عاشق زارش شدم من

اسیرش گشته بیمارش شدم من


زبس هرشب به او چت می نمودم

به او من کم کم عادت می نمودم


دراو دیدم تمام آرزوهام

که باشد همسر وامید فردام


برای دیدنش بی تاب بودم

زفکرش بی خور و بی خواب بودم


به خود گفتم که وقت آن رسیده

که بینم چهره ی آن نور دیده


به او گفتم که قصدم دیدن توست

زمان دیدن وبوییدن توست


زرویارویی ام او طفره می رفت

هراسان بود اواز دیدنم سخت


خلاصه راضی اش کردم به اجبار

گرفتم روز بعدش وقت دیدار


رسید از راه وقت و روز موعود

زدم ازخانه بیرون اندکی زود


چودیدم چهره اش قلبم فروریخت

توگویی اژدهایی برمن آویخت


به جای هاله ی ناز و فریبا

بدیدم زشت رویی بود آنجا


ندیدم من اثر از قد رعنا

کمان ابرو و چشم فریبا


مسن تر بود او از مادر من

بشد صد خاک عالم بر سر من


زترس و وحشتم از هوش رفتم

از آن ماتم کده مدهوش رفتم


به خود چون آمدم دیدم که اونیست

دگر آن هاله ی بی چشم ورو نیست


به خود لعنت فرستادم که دیگر

نیابم با چت از بهر خود همسر


بگفتم سرگذشتم را به راوی

به شعر آورد او هم آنچه بشنید


که تا گیرند از آن درس عبرت

سرانجامی ندارد قصه ی چت

برچسب: نویسنده: علی تاريخ: جمعه خرداد 1393 ساعت: 4:5

صفحه بندی

خبرنامه