خرید بک لینک

پیرمرد عاشق به زنش گفت:

بیا یادی از گذشته های دور کنیم.

من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا

سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم.

پیرزن قبول کرد.فردا پیرمرد به کافه رفت.

دو ساعت از قرار گذشت،

ولی پیرزن نیومد.وقتی برگشت خونه،

دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه

.ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟

پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:بابام نذاشت بیام!!!

برچسب: نویسنده: علی تاريخ: سه شنبه 20 خرداد 1393 ساعت: 16:28

صفحه بندی

خبرنامه