
بچه که بودیم سر کلاس قرآن میخواستم قرآن بخونم یه ژستی میگرفتم که نگو !
بسم الله الرحمن الرحیم رو فقط مثل عبدالباسط میخوندم ، بقیه شو میرفتم تو پایه عباس قادری و جواد یساری …
.*******
من ﻓﻘﻂ ﯾﻪ کیس ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺩیدم ﮐﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﺭﻭ ﻣﯿﺰ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮﻩ !!!
هیشکی هم نیست به فکر ما باشه …
.*******
آنقدر همیشه مواظب بودم تو رابطه فقط طرف مقابل صدمه نبینه که به این نقطه از زندگیم که رسیدم مثه یه پیکان جوانان ۴۷ اوراقی شدم …
*******
چیزی که باید به بعضیا گفت :
خواهش می کنم عزیزم شما رو مخِ ما جا داری !!!
*******
من حتی رفتم اساسنامه اتحادیه صنف آرایشگر و سلمانی رو خوندم ولی توش به اینکه سلمونیا باید توی شیشه الکل یه مار گزاشته باشن اشاره ای نشده بود !
*******
اینایی که میگن حاضریم تمام زندگیمونو بدیم برگردیم به دوران درس و مدرسه …
اینا همونایی هستن که خودشونو میزدن به مریضی که نرن مدرس
برچسب:
نویسنده: علی