
بچه ها :یه پیشنهاد:بعدأ یه نمایشگاه بزنید و نقاشی هایی که موقع درس خوندن میکشید
توش بزارید
دیشب به سوی خدا فریاد میزدم…با هم قهر کردیم…فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد…رفتم گوشه ای نشستم…چند قطره اشک ریختم…خوابم برد صبح که بیدار شدم…مادرم گفت:نمیدانی از دیشب تا صبح چه”بارونی”می آمد…
برچسب:
نویسنده: علی