
شرکت سایپا اعلام کرد که...با صادرات پراید به کشور عراق ،
انتقام خون شهدای جنگ تحمیلی رو خواهم گرفت
====


رفتم کلانتری میگم گوشیم رو گم کردم!
…..میگه کجا گم گردی؟
میگم پارک!…
میگه چرا رفتی پارک؟
اصلا با کی رفته بودی؟
گروهبان صفدری……… ببرش بازداشتگاه
====
در عالم رویا میدیدم من و فرشته خدا سواردوچرخه شدیم....
فرمان دست من بود وفرشته خدا عقب نشست.فرمان دست من بود.
سر دو راهی هادلهره مرا می گرفت.....
تا اینکه جایمان را عوض کردیم...
حالاآرام شدم و هر وقت از او می پرسم که کجا میرویم؟
بر میگردد.... لبخندمیزند....
ومیگوید: تو فقط رکاب بزن!
خدا حکیم مطلق است
======
از جلوی مغازه ها می گذشت ... شلوغی زیاد تو ذوق می زد!
مثل هر سال دستش خالی بود،خالی خالیبه همین خاطر سعی می کرد
دیر به خانه برود تا بچه ها خواب باشندو بهانه نگیرند.
همسرش صبور بود.می سوخت و می ساخت!
کارگر ساده یک کارخانه بود و سه ماه حقوق نگرفته بود!
شب عید و جیب خالی!شرمندگی یک مرد مقابل بچه ها!
پروردگارا ...تو این شبها هیچ پدری رو شرمنده فرزندانش نکن
======
به او گفت: دیروز از دور تو را دیدم که نشسته ای فکر کردم الاغی است که در کوچه نشسته است .
بهلول جواب داد: من هم که از دور تو را دیدم فکر کردم آدمی به طرف من می آید!
====
بی مکانی در زمان مناسب و بی زمانی در مکان مناسب است !
برچسب:
نویسنده: علی