خرید بک لینک

پور مخبر :یک نابازیگر بانمک

عکس های احمد پورمخبر,بیوگرافی احمد پورمخبر,زندگینامه ی احمد پورمخبر

چند مرد در رختکن یک باشگاه ورزشى مشغول لباس پوشیدن بودند که تلفن یکیشون که روى نیمکت بود زنگ زد.

مرده گوشى را

برداشت، دکمه صداى بلند آن را فعّال کرد و شروع به حرف زدن کرد. توجه بقیه هم به مکالمه تلفنى او جلب شد.


مرد: سلام

زن: عزیزم، منم. تو هنوز توى باشگاهى؟

مرد: آره

زن: من الان توى مرکز خرید هستم. اینجا یک مغازه، پالتو پوست خیلى قشنگى داره که قیمتش سه میلیون تومنه. از نظر تو اشکالى نداره

بخرم؟

مرد: چه اشکالى داره؟ اگه خوشت اومده بخر

زن: ضمناً از جلوى یک ماشین فروشى رد شدم. یک بنز2007 خیلى

خوشگل گذاشته بود پشت ویترین.

مرد: چند بود؟
زن:
45 میلیون تومن

مرد: باشه، بخرش. فقط مطمئن شو که دست اول باشه.

زن: عالى شد! آخرین چیز هم این که اون خونهاى که پارسال دیدیم یادته؟

صاحبش حالا راضى شده نهصدو پنجاه میلیون تومن بفروشدش.

مرد: بهش بگو نهصد میلیون. فکر کنم قبول کنه. ولى اگه هیچ جورى قبول نکرد.پنجاه میلیون اضافهش را هم بده. خونه خیلى خوبیه.

زن: باشه. خیلى ممنون. دوستت دارم عزیزم. مىبینمت.
مرد: خداحافظ! مواظب خودت باش.

مرد تلفن را قطع کرد. بقیه مردها در رختکن باشگاه هاج و واج به او نگاه مىکردند و دهنشان باز مونده بود.

مردى که تلفن را جواب داده بود لبخندى زد و پرسید:

این تلفن موبایل مال کى بود؟!!!!!


===

لعنت به من !

الان نشستم با هر دینی حساب کردم

دیدم میرم جهنم.



عشقهای مکارانه:

پسره : اسمت چیه ؟

دختره : یه شارژ بفرست.

پسره : چند سالته ؟؟؟

دختره : یه شارژ بفرست.

پسره : خیلی دوسِـت دارم میخـوام بیام خواستگاریـت !!

دختره : واقعاً ؟؟ کِی ؟؟

پسره : یه شارژ بفرست !…




===



تو یه مهمونی به یه بچه گفتم : عموجون چند سالته ؟

گفت : هرچقدرم کوچیک باشم از لحاظ عقلی از تو بزرگترم ! تو حالا میخوای با این

سوالت بگی من کوچیکتر از توام ؟!!

در ضمن عمو هم عمته !!!

هیچی دیگه با خاک یکسان شدم !


===


ﻣـטּ ﺗـﻮ ﺧﻮﻧــﮧ ﺳﯿﻨـﻪ ﺧـﯿﺰ ﺣﺮڪــﺖ ﻣﯿﮑﻨــﻢ ﭼـﻮטּ ﺑـﮧ ﻣـﺤﺾ ﺍﯾﻨـڪـﻪ ﭘــآشم

میگــטּ سرپـآیـﮯ یـﮧ چــآیـﮯ بــریز...!

===

سوگنامه یک دانش آموز ریاضی و تجربی:

مغزما اکسید گشت وسوختیم!!!

بس که شیمی وفیزیک آموختیم!!!

گربخوانی 20 بار این زیست را!!!

باز هم هرگز نبینی 20 را!!!

قلبم از دیفرانسیل غمگین شده!!!

بس که فرمول داردو سنگین شده!!!

تامدیر ما زند زنگ خلاص!!!

باشتاب نور گریزیم از کلاس!!!


===


برچسب: نویسنده: علی تاريخ: پنجشنبه 1 اسفند 1392 ساعت: 14:1

صفحه بندی

خبرنامه