
روزى جوانى نزد پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم آمد و باكمال گستاخى
گفت : اى پیامبر خدا آیا به من اجازه مى دهى زناكنم ؟
با گفتن این سخن فریاد مردم بلند شد و از گوشه كنار به اواعتراض كردند، ولى پیامبر با كمال ملایمت و اخلاق نیك به جوانفرمود:نزدیك بیا، جوان نزدیك آمد و در كنار پیامبر صلى الله علیه وآله و سلم نشست . پیامبر از او پرسید:
آیا دوست دارى كسى بامادر تو چنین كند؟ گفت : نه فدایت شوم .
فرمود: همینطور مردم راضى نیستند با مادرشان چنین شود.
بگوببینم آیا دوست دارى با دختر تو چنین كنند؟ گفت : نه فدایت شوم.
فرمود: همینطور مردم درباره دخترانشان راضى نیستند.
بگو ببینم آیا براى خواهرت مى پسندى ؟
جوان مجددا انكار كرد(و از سوال خود پشیمان شد).
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم دست بر سینه او گذاشت و درحق او دعا كرد و فرمود: ((خدایا قلب او را پاك گردان و گناه اورا ببخش و دامن او را از آلودگى بى عفتى حفظ كن ))
برچسب:
نویسنده: علی