خرید بک لینک


تو ماشین نشسته بودیم داشتیم یکی از رفیقامون رو مسخره میکردیم و میخندیدیم

یهو رفیقم خیلی جدی گفت بچه ها یاد بگیرید با هم بخندیم نه اینکه به هم بخندیم!
به احترام جمله ی قشنگی که گفت یه دقیقه سکوت کردیم.
بعد از ماشین پرتش کردیم بیرون و یک ساعت با هم بهش خندیدیم!
ما اینجور آدمای بافرهنگی هستیما!!!!!


*****

ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻗﺼﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﻭﺍﻟﺪﯾﻦ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺑﻘﯿﻪ |:

ﻭﺍﻟﺪﯾﻦ ﺍﻭﻧﺎ: ﯾﮑﯽ ﺑﻮﺩ ﯾﮑﯽ ﻧﺒﻮﺩ.ﯾﻪ ﭘﺮﯼ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ...

ﻭﺍﻟﺪﯾﻦ ﻣﻦ: ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺟﻦ ﺍﺯ ﯾﻪ ﻗﺒﺮﺳﺘﻮﻥ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺍﻭﻥ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺑﻪ ﺭﻭ ﺑﺨﻮﺭﻡ

ﻣﻨﻢ ﻫﺮ ﺷﺐ ﻏﺶ ﻣﯿکردم ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻨﺎ ﻓﮏ ﻣﯿﮑردن ﺧﻮﺍﺑم

****


علــــم حتی اگر در برگه ی نفر اولِ سالن باشد

دانشجویانی از سرزمین پارس از ته سالن به آن دست پیدا خواهند کرد
*****

برچسب: نویسنده: علی تاريخ: سه شنبه 15 بهمن 1392 ساعت: 2:29

صفحه بندی

خبرنامه