خرید بک لینک


تربچه زده زیر آواز و داره مداحی می کنه. خب معلومه که مداحی باید نهایتا با دعا ختم بشه دیگه،

پس حاج آقا تربچه اینگونه دعا می فرمایند :

"خدایا! همه ی شهیدای کربلا رو شفا بده!!!"

*****

یک عدد سوال تربچه ای هوشمندانه :

تربچه: مامان! شما حاضرین ریحون رو از دست بدین ولی به جاش ...

نمی ذارم حرفش رو تموم کنه و سریع می گم : من به هیچ وجه حاضر نیستم ریحون رو از دست بدم

تربچه : بذارین حرفم رو تموم کنم. شما حاضرین ریحون رو از دست بدین

ولی به جاش همه ی امام ها زنده بشن؟!

****


شوهرخواهرگرام میگه: تربچه! تو با عقلت فکر می کنی، عقلت داغ می شه

تربچه: چه ربطی داره

شوهرخواهر گرام: آخه آدم از یه چیزی پشت سر هم استفاده کنه داغ می شه دیگه، مثلا آدم با کش یه مدت بازی کنه داغ می شه.

تربچه: نه، من تا به حال کلی با یخ بازی کردم ولی داغ نشده!


داداش کوچیکه داره می ره کیک سفارش بده.

داداش کوچیکه: بگم روش چی بنویسه؟

آقای خونه : بگو بنویسه "منزل عزیزم! خیلی دوستت دارم!"

====

شنبه شب قراره بله برون داداش کوچیکه باشه. بدین مناسبت تربچه خان یک عدد شعر از خودشان درنموده اند بدین قرار:

عروسی شده باز

شد دل من آغاز!

داماد هستش ناز ناز!

و خانم داداش بزرگه اینگونه تکمیلش می کنه که :

کاش سیبیلش بود دراز!

===

این پسر ما یه سری مداحی از دایی کوچیکه اش یاد گرفته و هی توی خونه می خونه. (ینی در حد خفه شدن مامان باباش ها!)

یکی از این مداحی ها توش یه بیت داره که : "سر تا به پام مسته"

و تربچه جان این مدلی می خونتش :"از پایین تا سرم مسته!!!"

===

دوباره دارم می خونم :"من عاشق چشمت شدم ..." (آره! یه یه هفته ایه سوزنم روی این شعره گیر کرده!)

تربچه: مامان! بگم من عاشق چشم کی ام

من: کی

بعد تربچه اسم دختربچه ای رو میاره با چشمای آبی خیلی خوشرنگ که چند شبه توی روضه های خونه ی عمه اش می بینیمش.

ینی فقططط همینم کم مونده بود که حضرت والا عاشق چشم کسی بشه! والا!

====

تربچه: مامان! اگه من همه ی خریدهای خونه رو بکنم اون وقت می شه من رئیس خونه باشم؟

من: به خرید کردن ربطی نداره که! بابا ها رئیس خونه ان!

تربچه: یعنی وقتی بابا بشم رئیس خونه می شم؟

من: آره، اونوقت رئیس خونه ی خودت می شی

تربچه (با خنده): یعنی رئیس خونه پارچه ایم می شم؟

====


یکی از بازیهای معمول آقاتربچه کوچولو با پسرخواهرم اینه که می دوه دنبالش و می گه : "بخورمش، بخورمش..." و پسرخواهرم هم در حالی که داره قاه قاه می خنده، تند تند از دستش فرار می کنه.

اون دفعه:

تربچه: امروز مجبور شدم پسرخاله ام رو گاز بگیرم

من (با تعجب) : شوخی می کنی دیگه

تربچه: نه. آخه هر چی می رفتم دنبالش می گفتم بخورمش از دستم فرار نمی کرد. من هم گفتم بذار واقعا بخورمش تا بفهمه که الکی نمی گم !!

===

تربچه: فلفل فک می کنه یه کار معمولی می کنه هنر کرده! یه نقاشی معمولی کشیده فک می کنه خیلی هنر کرده!

من: خب همه بچه ها همینن دیگه. بعضی از کارهایی که برای بزرگترها راحته رو اگر بچه ها بتونن انجام بدن خیلی هنر کردن

تربچه (با یه لحن متفکرانه) : اصلا هنر یعنی چی!!!

====


برچسب: نویسنده: علی تاريخ: جمعه 11 بهمن 1392 ساعت: 12:6

صفحه بندی

خبرنامه