خرید بک لینک
با کمک فیس پوک دیگر ترشیده نخواهید شد! (کاریکاتور)


تلفن زنگ زد و خانوم گوشی را برداشت
، صدای زنی از آن سوی خط آمد :
- سلام خانوم
- سلام
-من از آزمایشگاه تماس می گیرم
- بفرمایید ، امرتون؟
......-میخواستم بگم متاسفانه آزمایشهای همسرتون با یکی دیگه قاطی شده و ما الان دو تا جواب آزمایش متفاوت داریم
-اوا ! یعنی چی خانوم؟ این چه وضعشه؟
- متاسفم! ولی کاریه که شده
-حالا جواب آزمایشا چی هست؟
-یکیشون آلزلیمر داره و یکی دیگشون ایدز
- وای ! حالا من باید چیکار کنم؟
- نگران نباشین ، من واسه همین تماس گرفتم ، میخواستم بگم همسرتون رو از خونه بندازین بیرون ، اگه تونست برگرده باهاش رابطه جنسی برقرار نکنین!


بقیه در ادامه مطلب



یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود .
در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند فرشته خدا رو دید و پرسید
آیا وقت من تمام است؟ گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.

در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد
...
کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)- جمع و جور کردن شکم .
فقط به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود !!!!

از اونجایی كه او زمان بیشتری برای زندگی داشت از این رو او تصمیم گرفت كه بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد.بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد

در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد .
وقتی با فرشته خدا روبرو شد او پرسید:: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟

فرشته خدا جواب داد :من شمارو تشخیص ندادم!!!

=========


سست ترین کلمه غرور است ، بشکنش
لطیف ترین کلمه لبخند است ، آن را حفظ کن
صمیمی ترین شخص دوست است ، او را فراموش نکن
زندگی پل است از آن عبوركنید ولی روی آن چیزی بنا نكنید.

=============

===

یه مرد ۸۰ ساله میره پیش دكترش برای چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده

: هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زایمانش میرسه.

نظرت چیه دكتر؟ دكتر چند لحظه فكر میكنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف كنم.

من یه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نمیده. یه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل.

همینطور كه میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شكارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ كشته میشه و میفته روی زمین! پیرمرد با حیرت میگه: این امكان نداره!

حتما" یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده! دكتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا" منظور منم همین بود!

==========

برچسب: نویسنده: علی تاريخ: چهارشنبه 9 بهمن 1392 ساعت: 2:21

صفحه بندی

خبرنامه