
طنز
مردی تعریف می کرد که با دو دوستش به جنگل های آمازون رفته بود
و در آنجا گرفتار قبیله زنان وحشی شدند
و آنها دو دوستش را کشتند
وقتی از او پرسیدند چرا تو زنده ماندی
گفت: زن های وحشی آمازون از هر یک از ما خواستند
چیزی را از آنها بخواهیم که نتوانند انجام بدهند
خواسته های دو دوستم را انجام دادند و آنها را کشتند
وقتی نوبت به من رسید به آنها
گفتم
لطفا زشت ترین شما مرا بکشد
.
یه روزی یه مرده نشسته بوده
و داشته روزنامه اش رو می خونده
که زنش یهو ماهی تابه رو می کوبه تو سرش!
مرده می گه: برا چی این کار رو کردی؟
زنش جواب می ده
به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه تکه کاغذ پیدا کردم
که توش اسم جنى (یه دختر) نوشته شده بود…
مرده می گه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم
اسبی که روش شرط بندی کردم اسمش جنی بود
زنش معذرت خواهی می کنه و می ره به کارای خونه برسه
سه روز بعد
مرد داشت تلویزین تماشا می کرد
که زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر می کوبه
تو سرش به طوری که مرده تقریبا بیهوش می شه
مرد وقتی به خودش میاد می پرسه این بار برای چی منو زدی؟
زنش جواب می ده: آخه اسبت زنگ زده بود!
روزی زن ملا نصر الدین غذایی طبخ کردهبود
با دیگ نزد ملا نهاد هر دو مشغولخوردن شدند
ملا گفت: خوب غذایی است
حیف جمعیت برای خوردن آن زیاد است
زن گفت: دیگر چه جمعیتیکمتر از این که من باشم و تو؟
گفت: از این کمتر که من باشم و دیگ!
پایان نامم تموم شده زنگ زدم به استاد میگه میخوای دفاعکنی؟
نه جون شما ! میخوام حمله کنم
پریشب توخیابون میرفتم داشتم با فندکم بازی میکردم،
پلیس رد شدهمیگه اون چیه؟ فندکه؟
میگمنه جون تو !مشعل
المپیکهدارم میبرم لندن
برچسب:
نویسنده: علی