گفتم من خودم پسرم را می شویم. طاقتش را هم دارم.
مگر زینب (س)
طاقت نداشت، من مگر زینب (س) نیستم. من هم زینب (س) هستم. من پسرم
را می شویم. بروید کنار، همه رفتند من ایستادم. اما بدنم می لرزید.
گفتم هیچ کسی حق ندارد به پسر من دست بزند. دستام را بالا بردم،
گفتم: خدایا همانطور که به حضرت زینب (س) قدرت دادی به من
هم قدرت بده. وقتی پلاستیک را کنار زدم دیدم مصطفی سر ندارد،
دست در بدن ندارد، پاهایش نیست، دیگر چیزی نفهمیدم.


بعضی جاها كاش میگفتیم اینجا آمریکاست.
نمی دانم چرا غیرتهایمان در کوره ی خوک صفتی و بی غیرتی غرب ذوب شد
چرا دختران ما تا صبحگاهان در خیابان شهر پرسه می زنند تا شاید لقمه ای باشند برای چشمای همیشه گرسنه ی مردان هوس باز-
پدران وبرادران باغیرت كجایند؟
و چرا می خواهیم زنان ما واسطه ای باشند برای جهنم مردان بی گناه و با گناه...
قرآن كریم:
هركس خدارافراموش كند برای او زندگی سختی خواهد بود.
برچسب:
نویسنده: علی