
دست دادن
یه روز یه پسر انگیلیسی میاد به پسر ایرانی میگه
چرا شما دخترا و زنای کشورتون
با مردا دست نمیدن
پسر ایرانی میگه گوه خوریش به تو نیومده
داستان طولانی بود وقت نداشتم تایپ کنم کوتاهش کردم:)))
شما هم کوتاه ونصفه بخندید. هه ه...
حیف ازنون
یه روز بچه ی حیف نون از باباش میپرسه : باباچرا همش برای ما جوک میسازن ؟ باباش میگه : اونقابلمه رو بده تا بهت بگم ! بعد میزنه ته قابلمه : تق تق تق ....بچه داد میزنه : کیه ...!؟ باباش میگه : فهمیدی چرا ؟! حالا قابلمه رو بگیر تا من برم درو باز کنم !...
نامرد چهارمی
ملانصرالدین زنی گرفته بود که قبلا" دو بار ازدواج کرده بود و هر دو شوهرش هم مرده بودند. ملانصرالدین در حال مرگ بود، زن بالای سر او گریه می کرد و می گفت: ملا جان! به کجا می روی و من را تنها به دست کی می سپاری؟ ملا در همان حال جواب داد: به نامرد چهارمی. 
فحش
از طرف می پرسن گه نخور فحشه؟ میگه نه بخاطر سلامتی خودمونه نباید بخوریم.
توصیف
مامانم درحال توصیف دختر یکی از اقوام برای من جهت ازدواج :
قدش اندازه خودته, هیکلشم شبیه خودته... ولی سفیده...!!!
گردنبند
ملا نصرالدین دو تا زن داشت و همیشه از دست درخواست های آنها در عذاب بود. یک روز برای هر دوی آنها دستبندی خرید تا از غرغر کردن های آنها خلاص شود. چند روزی گذشت و هر دو زن پیش ملا آمدند و از او پرسیدند که کدام یک از ما را بیشتر دوست داری؟ ملانصرالدین جواب داد: به آن که دستبند داده ام علاقه بیشتری دارم.
برچسب:
نویسنده: علی