دختری از کوچه باغی میگذشت
یک پسر در راه ناگه سبز گشت
در پی اش افتاد و گفتا او سلام
بعد از ان دیگر نگفت او یک کلام
دختر اما ناگهان و بی درنگ
سوی او برگشت مانند پلنگ
گفت با آن بچه ی لات خفن
می دهی زحمت به بانویی چو من؟
من که نامم هست آزیتای صدر
من که مولایم نبی آن ماه بدر
من که در نبش صداقت زیستم
مادرم زهراست برگو کیستم!!
دختری چون من که خیلی خانمست
عاشق دنیای پاک فاطمست
دختری که سجده اش درعرشها است
کوی پاکان نبش کوچه ی خداست
در چه مورد با تو گردد هم کلام
با تو من حرفی ندارم والسلام!!!
.===========================
گفتــم : خواهرم حجابت ؟؟
گفت : دلم پاک اسـت .
گفتمش : مـگر میـشود پاکی هــزاران نگاه را بدزدی و دلت پاک باشد!
=============================
.
حجاب مـحدودیت اســت !
بـرای نـگاه های شـیطانی …
برچسب:
نویسنده: علی